مهر مادر
مادري پير و پريشان احوال
عمر او بود فزون از پنجاه
زن بي شوهر و از حاصل عمر
يك پسر داشت شرور و خودخواه
روز و شب از پي اوباشي خويش
بي خبر از شرف و عزت و جاه
ديده بود او بر مادر پير
يك گره بسته زر ، گاه به گاه
شبي آمد كه ستاند آن زر
بكند صرف عملهاي تباه
مادر از دادن زر كرد ابا
گفت :رو رو كه گناه است گناه
اين ذخيره است مرا اي فرزند
بهر دامادي ات انشاء الله
حمله آورد پسر تا گيرد
آن گره بسته زر خواه مخواه
مادر از جور پسر شيون كرد ب
ود از چاره چو دستش كوتاه
پسر افشرد گلوي مادر
سخت،چندان كه رخش گشت سياه
نيمه جان پيكر مادر بگرفت ب
ر سر دوش و بيفتاد براه
برد در چاه عميقي افكند
كز جنايت نشود كس آگاه
شد سرازير پس از واقعه او
تا نمايد به ته چاه نگاه
از ته چاه به گوشش آمد
ناله زار حزيني نا گاه
آخرين گفته مادر اين بود :
آه ! فرزند نيفتي در چاه
يحيي دولت آبادي
ارسالی : دانشجویان مشکین شهری ( ساوالان )
http://www.meshkin-students-lit.blogfa.com/
........
قلب مادر
داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور، کند
چهره پر چین و جبین پر آژنگ
با نگاه غضب آلوده زند
بر دل نازک من تیر خدنگ
از در خانه مرا طرد کند
همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگدلت تا زنده است
شهد در کام من و توست شرنگ
نشوم یک دل و یک رنگ تورا
تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت بی خوف و درنگ
روی و سینه ی تنگش بدری
دل برون آری از آن سینه ی تنگ
گرم و خونین به منش باز آری
تا برد زآینه ی قلبم زنگ
عاشق بی خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حرمت مادری از یاد ببرد
مست از باده و دیوانه ز بنگ
رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوقه نمود
دل مادربه کفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمین
واندکی رنجه شد او را آرنگ
آن دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو برخاست، نمود
پی برداشتن دل، آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ
آه دست پسرم یافت خراش!
وای پای پسرم خورد به سنگ
ایرج میرزا