در دوران کودکیم اوگوبولوخ را خوب می شناختم . بنا به تعریفی که مادر بزرگم می کرد ، موجودی بود با هیکلی درشت و پاهائی بسیار دراز که در شهر ماکو جا نمی شد . وقتی می خواست در این شهر راه برود پاهایش را روی کوههای قیه ( قایا ) و سبد داغی گذاشته راه می رفت و شهر زیر پاهایش مانند کوچه ای عریض و طویل بود . از آن بالا بچه های شلوغ را تنبیه و به بچه های خوب جایزه می داد . به مادربزرگم می گفتم : اگر او ببینم و بخواهد جایزه ای به من بدهد میخواهم که مرا از زمین بلند کرده بالای قیه بنشاند تا از آن بالا داخل شهر را در روزهای برفی ببینم . مادر بزرگم قربان صدقه ام می رفت و می گفت : من مطمئنم تو بزرگ که شدی دختری شجاع مثل پلنگ ، محکم و استوار مثل قیه می شوی . مرحوم از کجا این همه اطمینان داشت نمی دانم . ما ضرب المثل معروفی داریم که می گوید : قارقایا دئدیله ر گئت لاپ گؤزل اوشاغی تاپ گه تیر ، گئتدی اؤز اوشاغین گه تیردی (به کلاغ گفتند : برو زیباترین بچه را بیاور ، رفت و بچه خودش را آورد . ) بزرگ که شدم نه شجاع مثل پلنگ و نه محکم مثل قیه شدم .
دعوت انجمن نویسندگان ماکو یک لحظه مرا به دوران شیرین کودکی برد و آرزوی آن دوران را به خاطرم آورد . در عالم رویاهایم به خود گفتم : کاش اوگوبولوخ بود و از او میخواستم مرا از این دیار غربت برداشته ، از بالای پستی و بلندیها پرواز کرده و در کتابخانه شهرک ولی عصر ماکو پیاده کند اما افسوس که اوگوبولوخ موجودی افسانه ای است . ( همانند سیمرغ زال ، و زمرد قوشوی ملک محمد ) و در این میان پای ما لنگ است و منزل بس دراز .

